عدل
اين بعد و توجه به آن در
مسالهي انتظار بسيار روشن است. انتظار مهدي اروحنافداه، انتظار ظهور عدل
است و آن هم عدل جهاني. آنحضرت مظهر اسماي الهي است از جمله اين دو اسم
مبارك يا عدل يا حكيم. حضرت مهدي اروحنا فداه تجسم اعلاي حق و تحققوالاي
عدل است. اوست كه جهانِآكنده از بي عدالتيها و بيدادها را آكنده از عدل
و داد ميكند و عدل خدايي را در همه جا سرايتميدهد. بطور كلي تداعي موضوع
عدل و عدالت و جهانگير شدن آن از انتظار جز بديهيات است انتظار يعني چشم
براه امامي داشتن كهچون بيايد جهان را از عدل و داد مملو سازد
معاد
در امر انتظار، اصل اعتقادي
بسيار مهم معاد، همواره حضور دارد. اين حضور در سه جهت نمودار است
جهت اول: اينكه آن حضرت
به هنگام ظهور ستمگران را كيفر ميدهد و مومنان را عزيز ميدارد و رحمت الهي
را به مومنين ميچشاند واين خود نمونهاي است از چگونگي رستاخيز
جهت دوم: اينكه به هنگام
ظهور آن حضرت ،گروهي از پاكان و پليدان به جهان باز ميگردند. به تعبير
قرآن "يوم لحشر من كل لامة فوجاًروزي" كه از هر گروهي برخي را
محشور ميسازيم و اين خود قيامت صغرايي است و نشانهاي براي قيامت كبرا
جهت سوم: اينكه ظهور
آنحضرت از اشراط ساعت است؛ يعني علائم قيامت؛ يكي از نشانههاي حتمي
قيام قيامت، ظهور آن حضرتاست تا او نيايد و حكومت عدل را در جهان برپاي
ندارد عمر جهان به سر نميرسد و قيامت برپا نميگردد
خطبههاي نماز جمعه تو
نقشه حمله با قشون دلم
چشم از نقش تو نگارين است
مينگارد مگر بخون دلم
عقل من پاره ميكند زنجير
كه به سر ميزند جنون دلم
من هم از آن فن و فنون دانم
كه جنون زايد از فنون دلم
كلماتت چو تيشه فرهاد
ميشكافند بيستون دلم
وز مواعظ كه ميكني آنگاه
صبر ميزايد از سكون دلم
انقلاب من از تو اسلامي است
كه حريفي به چند و چون دلم
بازوان امام آنكه دگر
بي قرين است در قرون دلم
چشم اميدي و چراغ نويد
هم شكوهي و هم شكون دلم
در ركوع و سجود خامنهاي
من هم از دور سرنگون دلم
خاصه وقت قنوت او كز غيب
دستها ميشود ستون دلم
او به يك دست و من هزاران دست
با وي افشانم از بطون دلم
عرشيان ميكنند صف به نماز
از درون دل و برون دلم
پيرم از چرخ واژگون و عليل
بشنو از بخت واژگون دلم
چون كماني خميده ايم ليكن
تيرآهي است در كمون دلم
طوطي عشقم و زبان از بر
جمله ماكان و ما يكون دلم
در ترازوي سنجشم مگذار
اي كم عشق تو فزون دلم
شهريارم لسان حافظ غيب
شعر هم شاني از شئون دلم
خداوندا از امروزم گریزانم
که در بغض گران قلب خود یکریز گریانم
و" اندوهی"به دل دارم
که "می سوزد از آن اعماق چشمانم"
خداوندا از امروزم گریزانم
که بیهوده در این ساعات لغزانم
وگویا ماجرای تلخ چشمانم
به پایان می رسد روزی
که هیچ از آن نمی دانم
به فردایی می اندیشم
که می پرسند ازمیزان ایمانم
ومن خاموش می مانم
