تبليغاتX
..:: والعصر ::..
دریچه ای نو به مباحث فرهنگی سیاسی اجتماعی ایران

 

فکر مي‌کنيد چرا اسرائيل بعد از گذشت نيم قرن هنوز به حيات نامبارک خويش ادامه مي‌دهد؟ آيا بخاطر داشتن سومين ارتش منظم دنياست؟ يا بخاطر داشتن صدها کلاهک هسته‌اي؟
براي پي‌بردن به جواب اين سوال کمي به دور و بر خود نگاه کنيد و سر و وضع خويش را نظاره‌گر باشيد.


قريب به 60 سال از تأسيس رژيم غاصب صهيونيستي مي‌گذرد؛ دهها و صدها کنفرانس و اجلاس و نشست و همايش در جهان اسلام! برگزار شده و هزارها قطعنامه و اعلاميه و بيانيه و طومار صادر گشته و خدا مي‌داند چند بار رژيم اسرائيل محکوم شده است؛ اما... اما هنوز نام  اين رژيم بر نقشه‌ها خودنمايي مي‌کند و بر سر زبانها مي‌چرخد و در کشورهاي دنيا سفارتخانه و در سازمانهاي جهاني حق رأي دارد و دائما در سازمان ملل قطعنامه صادر مي‌کند و عليه اين کشور و آن کشور موضع مي‌گيرد و... و هر روز حلقه محاصره را بر ملت مظلوم فلسطين تنگتر و روز به روز نسل‌کشي مردمان ستمديده اين سرزمين را بيشتر و خانه‌هايشان را خراب و فرزندانشان را آواره مي‌کند و... مي‌دانيد چرا؟
فکر مي‌کنيد چرا اسرائيل بعد از گذشت نيم قرن هنوز به حيات نامبارک خويش ادامه مي‌دهد؟ آيا بخاطر داشتن سومين ارتش منظم دنياست؟ يا بخاطر داشتن صدها کلاهک هسته‌اي؟...
براي پي‌بردن به جواب اين سوال کمي به دور و بر خود نگاه کنيد و سر و وضع خويش را نظاره‌گر باشيد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سید مهدی در ساعت 21:27 | لینک  | 

 

  



مقر سپاه‌ پر از ضدانقلاب‌ است‌. نه‌ اينكه‌ حالا ضدانقلاب‌ باشند، قبلاً ضدانقلاب‌ بودند. با همين‌ سلاحهايي‌ كه‌ الان‌ در دست‌ دارند، مدتها با پاسداران‌ و بسيجيهاي‌ سپاه‌ پاوه‌ جنگيده‌اند. حالا معلوم‌ نيست‌ كه‌ چطور فرمانده‌ سپاه‌ به‌ آنها اعتماد كرده‌، و نه‌ تنها سلاحهايشان‌ را نگرفته‌، بلكه‌ آنها را عضو بسيج‌ هم‌ كرده‌ است‌.
فرمانده‌ سپاه‌ به‌ آنها هم‌ مثل‌ بسيجي ها نگاه‌ مي‌كند، مثل‌ بسيجيها احترام‌ مي‌گذارد و به‌ حرفهايشان‌ اعتماد مي‌كند؛ نمونه‌اش‌ همين‌ كاك‌سيروس‌ و دار و دسته‌اش‌. كاك‌سيروس‌، يكي‌ از فرماندهان‌ ضدانقلاب‌ بود. ديروز، با دار و دسته‌اش‌ به‌ مقر سپاه‌ آمدند و گفتند با آقاي‌ فرمانده‌ كار داريم‌. موسي‌ جلو رفت‌ و پرسيد: «با فرمانده‌ سپاه‌ چه‌ كار داريد؟»
كاك‌سيروس‌ گفت‌: «با نيروهايم‌ آمده‌ام‌ تسليم‌ آقاي‌ فرمانده‌ شوم‌. ما مي‌خواهيم‌ سرباز او شويم‌. فرمانده‌ شما خيلي‌ مرد است».
موسي‌ كه‌ شك‌ كرده‌ بود، پرسيد: «مي‌دانيد فرمانده‌ ما كيست‌؟»
كاك‌سيروس‌ گفت‌: «مگر كسي‌ در پاوه‌ هست‌ كه‌ كاك‌ابراهيم‌ همت‌ را نشناسد؟»
موسي‌ تازه‌ او را مورد بازپرسي‌ قرار داده‌ بود كه‌ ابراهيم‌ آمد. ابراهيم‌ را همه‌ كاك‌همت‌ صدا مي‌زدند. كاك‌سيروس‌ تا او را ديد، سلاحش‌ را دو دستي‌ تقديم‌ كرد و خم‌ شد تا دستش‌ را ببوسد؛ امّا كاك‌همت‌ اجازة‌ چنين‌ كاري‌ نداد.
همين‌ موضوع‌، بعضي‌ از نيروهاي‌ سپاه‌ را عصباني‌ كرد. آنها به‌ خود حق‌ مي‌دادند كه‌ عصباني‌ شوند؛ چرا كه‌ مي‌گفتند: از كجا معلوم‌ كلكي‌ در كار نباشد؟ اگر با همين‌ سلاحها نيروهاي‌ سپاه‌ را قتل‌عام‌ كنند، چه‌كسي‌ جوابگو خواهد بود؟
موسي‌ هرچند پاسخ‌ قانع‌كننده‌اي‌ براي‌ آنها نداشت‌، امّا چون‌ همت‌ را مي‌شناخت‌، به‌ آنها گفت‌: «حتماً حكمتي‌ در كار است‌. كاك‌همت‌ كاري‌ را بي‌حكمت‌ انجام‌ نمي‌دهد.»
صبح‌ است‌. بارش‌ برف‌ كمتر شده‌؛ امّا سوزش‌ برف‌ هرگز. باد زوزه‌كشان‌ سوز برف‌ را جمع‌ مي‌كند و مثل‌ شلاقي‌ دردناك‌ به‌ سر و صورت‌ موسي‌ مي‌كوبد. او منتظر كاك‌سيروس‌ و همت‌ است‌ تا به‌ اتفاق‌ هم‌ به‌ يكي‌ از مقرهاي‌ ضدانقلاب‌ رفته‌، با پادرمياني‌ كاك‌سيروس‌، آنها را به‌ تسليم‌ و همكاري‌ با سپاه‌ دعوت‌ كنند. اين‌ كار خطرناك‌، پيشنهاد كاك‌سيروس‌ است‌. او گفته‌: اگر كاك‌همت‌ مرا همراهي‌ كند، قول‌ مي‌دهم‌ بيشتر ضدانقلابها را از دشمني‌ با انقلاب‌ منصرف‌ كنم‌... بيشتر آنها ناآگاهند.
هيچ‌كس‌ حرف‌ كاك‌سيروس‌ را باور نمي‌كند؛ به‌ جز همت‌. نيروها مي‌گويند: به‌ كاك‌سيروس‌ نمي‌شود اعتماد كرد. او مي‌خواهد سر كاك‌همت‌ را زير آب‌ كند.
همه‌ مي‌دانند كه‌ همت‌ آمادگي‌اش‌ را براي‌ همراهي‌ با كاك‌سيروس‌ اعلام‌ كرده‌. موسي‌ كه‌ نگران‌ جان‌ همت‌ است‌، هرچند از خطر مي‌ترسد، امّا تصميم‌ گرفته‌ او را همراهي‌ كند.
كاك‌سيروس‌ و همت‌ مي‌آيند. موسي‌ پشت‌فرمان‌ نشسته‌، ماشين‌ را روشن‌ مي‌كند. كاك‌سيروس‌، آدم‌ درشت‌ هيكلي‌ است‌. او به‌ تنهايي‌ جاي‌ دو نفر را مي‌گيرد؛ در حالي‌كه‌ در ماشين‌ لندكروز، سه‌ نفر آدم‌ عادي‌ زوركي‌ جا مي‌شوند.
به‌ هر ترتيب‌ كه‌ شده‌، كاك‌سيروس‌ و همت‌ خودشان‌ را در لندكروز جا مي‌كنند، راه‌ مي‌افتند.
شيشه‌ها از سرما يخ‌ زده‌ است‌. موسي‌ برف‌ پاك‌كنها را روشن‌ مي‌كند؛ امّا آنها هم‌ هيچ‌كاري‌ نمي‌تواند بكنند.
همت‌، كليد برف‌پاك‌كنها را خاموش‌ مي‌كند و مي‌گويد: «اينها برف‌پاكن‌ است‌، نه‌ يخ‌پاك‌ كن!»
خيابانها خلوت‌ است‌. صدايي‌ جز زوزة‌ باد و عوعوي‌ سگها شنيده‌ نمي‌شود. از دوردست‌، گاه‌ صداي‌ تيراندازي‌ به‌ اين‌ صداها اضافه‌ مي‌شود. موسي‌ به‌ كاك‌سيروس‌ فكر مي‌كند. كاك‌سيروس‌ حرفي‌ نمي‌زند. به‌ روبه‌رو خيره‌ شده‌ و در فكر فرو رفته‌. سرما رفته‌رفته‌ به‌ درون‌ استخوانها نفوذ كرده‌، آن‌ سه‌نفر را در خود مچاله‌ مي‌كند. همت‌ كه‌ از ناراحتي‌ سينوزيت‌ رنج‌ مي‌برد، دستش‌ را روي‌ پيشاني‌ گذاشته‌، چشمانش‌ را به‌ هم‌ مي‌گذارد. موسي‌ متوجه‌ مي‌شود، چفيه‌اش‌ را باز مي‌كند و به‌ او مي‌دهد.
ـ ببند دور پيشاني‌ات‌... اگر گرم‌ بشود، دردش‌ ساكت‌ مي‌شود.
همت‌، چفيه‌ را گرفته‌، آن‌ را با دستهاي‌ لرزانش‌ محكم‌ به‌ دور پيشاني‌اش‌ مي‌بندد.
لندكروز به‌ جاده‌اي‌ كوهستاني‌ مي‌رسد. كاك‌سيروس‌، موسي‌ را راهنمايي‌ مي‌كند. صداي‌ تيراندازيها بلندتر از قبل‌ به‌ گوش‌ مي‌رسد. ديگر هيچ‌ موجود زنده‌ و وسيلة‌ نقليه‌اي‌ در جاده‌ ديده‌ نمي‌شود. رفته‌رفته‌ شك‌ و نگراني‌ به‌ دل‌ موسي‌ مي‌نشيند. او به‌ حرفهاي‌ نيروها دربارة‌ مشكوك‌ بودن‌ كاك‌سيروس‌ و اعتماد بيش‌ از حد ابراهيم‌ فكر مي‌كند.
لندكروز از سربالايي‌ جاده‌ به‌ سختي‌ بالا مي‌رود. بر شدت‌ سرما افزوده‌ مي‌شود. موسي‌، لرزش‌ تن‌ همت‌ را احساس‌ مي‌كند. او در حين‌ گذر از پيچ‌ جاده‌، پاهاي‌ كسي‌ را مي‌بيند كه‌ از زير برفها بيرون‌ زده‌، كاك‌سيروس‌ و همت‌ هم‌ اين‌ صحنه‌ را مي‌بينند. كاك‌سيروس‌ محكم‌ مي‌زند روي‌ داشبورد و مي‌گويد: «نگه‌دار
موسي‌ مي‌زند روي‌ ترمز. كاك‌سيروس‌ از لندكروز پايين‌ مي‌پرد و خودش‌ را به‌ او مي‌رساند. همت‌ دوان‌دوان‌ به‌دنبالش‌ مي‌رود. موسي‌ از اطراف‌ مراقبت‌ مي‌كند تا مبادا تله‌اي‌ در كار باشد.
همت‌، لولة‌ سلاحي‌ را مي‌بيند كه‌ از زير برفها بيرون‌ آمده‌. كاك‌سيروس‌، برفها را كنار مي‌زند. پيرمردي‌ سلاح‌ به‌دست‌ نمايان‌ مي‌شود. كاك‌سيروس‌ باتعجب‌ مي‌گويد: «اين‌ كاك‌نايب‌، نگهبان‌ جاده‌ است‌. از سرما يخ‌ زده‌

همت‌، صورتش‌ را به‌ سينة‌ كاك‌نايب‌ مي‌چسباند و به‌ صداي‌ قلبش‌ گوش‌ مي‌دهد. سپس‌ شروع‌ مي‌كند به‌ دادن‌ تنفس‌ مصنوعي‌ و مي‌گويد: «بايد زود برسانيمش‌ بيمارستان».

همت‌، زير بغلهاي‌ كاك‌نايب‌ را مي‌گيرد و از زمين‌ بلندش‌ مي‌كند. كاك‌سيروس‌ با يك‌ دست‌، پاهاي‌ كاك‌نايب‌ را بلند مي‌كند و با دستي‌ ديگر، سلاح‌ او را برمي‌دارد. مي‌خواهد كاك‌نايب‌ را پشت‌ لندكروز سوار كند؛ امّا همت‌ او را به‌ جلو مي‌برد روي‌ صندلي‌ مي‌نشاند. مي‌گويد: «اگر پشت‌ ماشين‌ سوارش‌ كنيم‌، تا آنجا مي‌ميرد. بايد تا بيمارستان‌ بدنش‌ را گرم‌ نگه‌ داريم‌
كاك‌سيروس‌ مي‌گويد: «جلو كه‌ جا نيست‌. سه‌نفري‌ هم‌ به‌ زور جا شديم.»
همت‌ پشت‌ ماشين‌ سوار مي‌شود، مي‌گويد: «حالا هم‌ سه‌نفري‌ بنشينيد. فقط‌ سريع‌تر كه‌ جان‌ اين‌ پيرمرد در خطر است‌.»

كاك‌سيروس‌ كه‌ از كار همت‌ جا خورده‌، باتعجب‌ نگاهش‌ مي‌كند. موسي‌ از ماشين‌ پياده‌ مي‌شود و مي‌گويد: «ابراهيم‌، تو سينوزيت‌ داري‌. همين‌طوري‌ هم‌ حالت‌ خوب‌ نيست‌. بيا بنشين‌ پشت‌فرمان‌ ... .»
همت‌ مي‌پرد وسط‌ حرف‌ موسي‌ و با تشر مي‌گويد: «گفتم‌ جان‌ اين‌ پيرمرد در خطر است‌. زود سوار شو، تا خود بيمارستان‌ تخت‌گاز برو. تندباش.»
موسي‌ كه‌ مي‌داند اصرار نتيجه‌اي‌ ندارد، پشت‌فرمان‌ مي‌نشيند و به‌ راه‌ مي‌افتد.
هرچه‌ سرعت‌ لندكروز بيشتر مي‌شود، بخاري‌ ماشين‌ اتاقك‌ را گرم‌تر مي‌كند. رفته‌رفته‌ بدن‌ كاك‌نايب‌ گرم‌ شده‌، آه‌ و ناله‌اش‌ بلند مي‌شود. كاك‌سيروس‌، بدتر از قبل‌، در سكوتي‌ عميق‌ فرو رفته‌. سكوت‌ اين‌ بار او از شرم‌ و خجالت‌ است‌.
موسي‌، آينة‌ ماشين‌ را روي‌ همت‌ تنظيم‌ كرده‌ و با حسرت‌ نگاهش‌ مي‌كند. همت‌ پشت‌ ماشين‌ مچاله‌ شده‌. هرلحظه‌ لايه‌اي‌ از برف‌ بر سر و روي‌ او مي‌نشيند و او را سفيدپوش‌ مي‌كند.
موسي‌ در طول‌ راه‌ به‌ اعتماد همت‌ فكر مي‌كرد و به‌ حرفهاي‌ جورواجور نيروها. وقتي‌ به‌ بيمارستان‌ مي‌رسند، از ماشين‌ پايين‌ مي‌پرد و به‌ سراغ‌ همت‌ مي‌آيد. همت‌ مثل‌ يك‌ گلولة‌ يخي‌ در پشت‌ لندكروز بي‌حركت‌ مانده‌. موسي‌ هرچه‌ صدا مي‌زند، جوابي‌ نمي‌شنود. كاك‌سيروس‌ به‌ تنهايي‌ كاك‌نايب‌ را به‌ دوش‌ مي‌كشد و به‌ اورژانس‌ مي‌برد. موسي‌ بالاي‌ لندكروز مي‌پرد و برفها را از روي‌ همت‌ كنار مي‌زند. همت‌ يخ‌ زده‌ است‌. موسي‌ در حالي‌كه‌ از دلشوره‌ و نگراني‌ بغض‌ كرده‌، پرستارها را صدا مي‌زند.
شب‌ است‌. موسي‌ در اتاق‌ نگهباني‌ مقر سپاه‌ نشسته‌ و باز هم‌ به‌ همت‌ فكر مي‌كند. براي‌ ملاقات‌ به‌ بيمارستان‌ رفت‌، كاك‌نايب‌ مرخص‌ شد؛ امّا همت‌ هنوز بستري‌ بود.
موسي‌ از سرما خود را مچاله‌ كرده‌ و به‌ رازي‌ فكر مي‌كند كه‌ هنوز براي‌ خيلي‌ از نيروها ناشناخته‌ مانده‌ است‌؛ راز جذابيت‌ همت‌. هنوز بعضيها مي‌پرسند: همت‌ چطور به‌ ضدانقلاب‌ اعتماد مي‌كند؟ آنها چطور عاشق‌ همت‌ مي‌شوند؟ نكند با اين‌ كارهايش‌ مي‌خواهد مقر را دودستي‌ تقديم‌ ضدانقلاب‌ كند!
از تاريكي‌، صداي‌ پا مي‌آيد، موسي‌ به‌ خود مي‌آيد، سلاحش‌ را برمي‌دارد و ايست‌ مي‌دهد. صداي‌ پا قطع‌ مي‌شود. موسي‌ در حالي‌كه‌ تفنگش‌ را مسلّح‌ مي‌كند، داد مي‌زند: «هركسي‌ هستي‌، دستهايت‌ را ببر بالاي‌ سرت‌... آرام‌ بيا جلو. دست‌ از پا خطا كني‌، شليك‌ مي‌كنم.»
چند مرد مسلّح‌، در حالي‌كه‌ سلاحهايشان‌ را بالاي‌ دست‌ گرفته‌اند، پيش‌ مي‌آيند. موسي‌ مي‌پرسد: «كي‌ هستيد؟»
يكي‌ كه‌ از همه‌ مسن‌تر است‌، با صداي‌ بغض‌آلودي‌ مي‌گويد: «من‌ كاك‌نايبم‌. با پسرهايم‌ آمده‌ايم‌ سرباز كاك‌همت‌ بشويم‌. آمده‌ايم‌ در ركاب‌ همّت‌ بجنگيم.»


نويسنده : رحيم مخدومي
نوشته شده توسط سید مهدی در ساعت 8:30 | لینک  | 

به نقل از وبلاگ شاهراه عدالت:

 

محبت و عشق شيعيان به وجود مقدس حضرت سيدالشهداء سلام الله عليه آنچنان است كه هر محبي را آرزوي قرار گرفتن در كشتي نجات آن امام شهيد(ع) است.در زيارت قدسي "عاشورا" مي گوئيم: السلام عليك يا ثارالله و اين يعني اينكه حرمت خون حسين(ع) به نام مقدس حضرت حق پيوند خورده است و شخصيت معصوم و مظلوم ايشان محل تجلي اسماء حسناي الهي است.                                                         

بنابراين خيلي جاهلانه خواهد بود اگر كساني بخواهند برمبناي عقول نقيصه خود ساحت مقدس ايشان را با هجويات خود پيوند زده و در جهت مطامع و سلايق شخصي خود تعبير و تفسير نمايند.

اظهارات سخيفانه اكبراعلمي(نماينده تبريز) درباره استيضاح كردن دولت امام حسين(ع)كه گفته :" اگر به اين نتيجه رسيدم كه كادر كابينه امام حسين (ع) تشكيل شود واز آن معيارهايي كه من در نظر دارم و در قانون اساسي آمده عدول كرده، كابينه‌ امام حسين را مي‌كشم مي‌آورم مجلس" ، بيش از اينكه از جهالت وي باشد، در خوش بينانه ترين وجهش، نشان از بي ادبي او به  ساحت مقدس حضرت سيدالشهدا(ع) است.

حال اينكه وقتي سخناني اينچنين سخيفانه در مورد شخصيت والاي امامان معصوم(ع) در كشور شيعه ما زده مي شود،بايد مشكل را فراتر از اين موارد دانست و آنرا نمي توان به راحتي يك اظهار نظر اتفاقي خواند!.چه اينكه زماني هم كه در دولت اصلاحات قيام امام حسين(ع) را "خشونت" خواندند و برپائي مراسم عزاداري براي سرورو سالار شهيدان را "ترويج خشونت" و"بنيادگرايي" ناميدند،ردپاي يك جريان پيش بيني شده براي تنزل ساحت قدسي حضرات معصومين(ع)در افكارعمومي جامعه  را مي شد به وضوح مشاهده كرد. 

اعلميبه هر حال اعلمي پا را از حد خود فراتر گذاشته و با خودبزرگ بيني، "معيار ناقص خود" را مقدم بر "معيارالهي امام معصوم(ع)" دانسته و ساحت مقدس اباعبدالله الحسين ارواحنا فداه را وارد سياستبازي خود كرده است.او حتي از اين حد هم گذشته و با نوشتن فحش نامه اي نسبت به محبين اهل بيت، سعي در توجيه عمل شرم آور خود نموده است.لذا كمترين عملي كه وي بايد انجام "استعفا" از مقام نمايندگي است.چطور مي شود در مملكتي كه درتحت لواي پرچم حسيني ارتزاق مي كند،در مجلس اسلامي اش نماينده اي وجود داشته باشد كه همچون اهانت كنندگان دانماركي به مقام حضرت ختم المرسلين(ص)، به صاحب اين پرچم اهانت كند؟!

با شنيدن چنين اراجيفي از اين دست، درباره اينكه در روايات آمده است وقتي حضرت مهدي موعودارواحنا فداه ظهور فرمايند،عده اي حكم خود را مقدم بر حرف ايشان دانسته و از ايشان تبعيت نمي كنند، قابل فهم تر خواهد بود!             

نوشته شده توسط سید مهدی در ساعت 18:0 | لینک  | 

 

مواضع ضدصهيونيستي و اظهارات ضدامريكايي رئيس جمهوري ايران موجب شده است، وي در ميان ملتهاي عرب نيز به عنوان يك چهره برجسته مطرح باشد به نحويكه حتي رسانه هاي عربي با گرايشات شديد ناسيوناليستي نيز كه همواره خط عجم و عرب را پررنگ كرده و نسبت به ايرانيان بدگويي كرده اند، براي بازيابي هويت تاريخي خود، خواستار اقتدای جهان عرب به ایران و احمدي نژاد شوند.

به گزارش رجانيوز، روزنامه العرب در مقاله اي به قلم دكتر "عوده پطرس عوده" تحت عنوان "به ايران اقتدا كنيد!" نوشت: با وجود هرآنچه كه ميان امت عربي ما و ايران پارسي است و همه کدورتهايي كه از قبل از ظهور اسلام و پس از صفين و تا انقلاب ايران به رهبري [امام] خميني ميان ما به وجود آمده است و با وجود آن كه امت عربي ما در مصر به رهبري "جمال عبدالناصر" بزرگ توانست به رنج ناشي از صدها سال استعمار و بردگي پايان دهد و الگويي براي ما باشد؛ اما امیدوارم به ايران و محمود احمدي نژاد رئيس جمهور اين كشور اقتدا كنيد كه اسرائيل و صهيونيسم جهاني و آمريكا و بوش پسر و اتحاديه اروپا را با برنامه هسته اي صلح آميز خود به چالش كشيده است.

نوشته شده توسط سید مهدی در ساعت 20:30 | لینک  | 

اندیشیدن به آمریکای لاتین:
خیانت به کلمه جلاله "لا اله الا الله"
بسم الرب الشهداء

خرمشهر آمدیم..
کربلا در راهیم..
ای قدس خواهیم آمد..

این شعار پرشور و برخاسته از شعور متعالی و الهی، آرمان اصحاب آخرالزمانی حضرت مهدی(عج) و فرزندان عاشورایی حضرت روح الله(ره) بود..
آرمانی که در تمام سالهای دفاع مقدس، برایش جنگیدند و خون دادند و خون دادند و خون دادند..
و حالا نسل سوم انقلاب، یعنی کسانی که باید ادامه دهنده راه سرخ یاران به معراج رفته خمینی(ره) باشند، در به در به دنبال اتحاد ایدئولوژیک(!) با چریک های مارکسیست و کمونیست آمریکای لاتینند..
سوال اینجاست که به راستی در بینش انقلابی نسل سوم انقلاب، چه تغییر و تحولی ایجاد شده که اینچنین از مسیر اصلی صدور انقلاب خارج شده اند؟
چه شد که "یا قدس انا قادمون" به "چه مثل چمران" و "سفر به سرزمین چپهای آمریکای لاتین" مبدل شد؟
چه شکافی بین آرمان ها و تکلیف شناسی این دو نسل واقع شد که نسل امروز بسیجیان و حزب اللهی های ما به جای پرداختن به دردهای مسلمین و خاصه شیعیان عربستان و پاکستان و اردن و یمن و افغانستان و مالزی و اندونزی و مصر و مراکش و سومالی، سینه چاک آمریکای لاتین شده اند؟
مگر نه اینکه برافراشتن پرچم اسلام در انتهای افق، جز به نجات مسلمین مظلوم جهان اسلام از چنگال استعمار پنهان غرب و رهبران ترسو و شکم پرست عربشان، میسر نخواهد بود؟
مگر جز این است که تا شیطان بزرگ در همسایگی ما مشغول به خاک و خون کشیدن مسلمین عراق و افغانستان است، اندیشیدن به سرخ پوش های کوبا و نیکاراگوئه و بولیوی و ونزوئلا، خیانت به کلمه جلاله "لا اله الا الله / محمد رسول الله / علی ولی الله" است؟
راستی آیا رویه ای که در پیش گرفته ایم، دور شدن از آرمانهای امام و انقلاب نیست؟

بعدالتحریر:
_ ابداً قصد نبش قبر ماجراهای گذشته را نداشتم. آنچه گذشت همان بهتر که به چاه سکوت فرو افتد..
غرض طرح سوالی بود که هرچه گشتم، چه در کنه ذهن دوستان عامل به این قبیل قضایا و چه در اندیشه دوستان منتقد، جوابی برایش نیافتم..
_ راستی فراموشمان نشود که اقامه نماز در مسجدالاقصی، همچون کربلا رفتن، خون می خواهد..

نوشته شده توسط سید مهدی در ساعت 20:30 | لینک  | 

 مردی سفید پوش ، سوار بر اسب با شمشیر می آید او خود را از شیعیان می داند ،شیعه  ایرانی ، مردی شجاع  و قوی ، او خود را فدایی می داند و هدفی جز کشتن ندارد...



شرکت یوبی سافت (Ubi-Soft) اقدام به ساخت بازی با عنوان (Assassin`s Creed) نموده بازی که با عنواین فارسی چون عقیده فدائیون ، آیین قاتل ، آیین اساسین  از آن یاد می شود. لازم به ذکر است سازندگان این بازی همان سازندگان نسخه ها شاهزاده ایرانی هستند.

داستان بازی در زمان قرن 12 روایت می شود ، موضوع بازی جنگ های صلیبی است . درسومین جنگ صلیبی که مدت ها به طول انجامید زمانی که مسلمانان و مسیحیان برای تصرف سرزمین مقدس (Holy Land) به نبرد سختی می پردازند . داستان در بیت المقدس (اورشلیم)، دمشق و عکا اتفاق می افتد.

در قرن دوازدهم میلادی اروپایان مسیحی به سرزمین بیت المقدس حمله کردند و در این میان مسلمانان با تمام وجود از سرزمین خود دفاع کردند و در آخر پیروز از میدان بیرون آمدند

شخصیت اصلی بازی یعنی الطیر یکی از شخصیت های مبارز موثر در این جنگ خواهد بود که یکی از اعضای گروه اساسیون (Assassins)می باشد . الطیر فردی مسلمان و روحانی می باشد که خود را شمیر انتقام خداوند یا پیام رسان خداوند می دادند . الطیر کسانی را می کشد که فکر می کند لایق مردن هستند و در طول بازی جملاتی را بیان می کنند که بر گرفته از کتاب مقدس است . مسلمانی که خشونت تمام وجود او را فرا گرفته است.

اعضای گروه Assassins یکی از انگشتان خود را قطع می کردند و جای آن چاقوی تیزی را قرار میدادن که بتوانند قربانیان خود را مخفیانه از بین ببرند
شخصیتی در بازی به نام Tamir وجود دارد ، او یک مسلمان بوده و یهودیان قاتل را به قتل میرساند هنوز اطلاعات کاملی درباره این شخصیت منتشر نشده است.

اساسین  یا فدائیون چه کسانی هستند؟

داستانهای اسرار آمیز اساسیون یا حشاشین یا حشیشیون یا  فدائیون  ،از قرن دوازدهم میلادی تا کنون مورد توجه بسیاری  بوده است .

پیروان مکتب صباح که به الموتیان و اسماعیلیه نیز شناخته می‌‌شدند ، به نام حشیشیون (حشاشین)معروف بودند که ریشهٔ کلمهٔ Assasination در زبان انگلیسی نیز از همین مکتب است.
اسماعيليه يكى از فرقه‏هاى شيعه محسوب می شود.

آنان گروهى بودند كه به امامت اسماعيل گرويده و مرگ او را انكار كرده، گفتند او زنده و غايب است و روزى ظهور خواهد كرد. و در توجيه عمل امام صادق عليه‏السلام كه جنازه‏ اسماعيل را تشييع و تدفين كرد، گفتند اينها همگى جنبه‏ ظاهرى داشت و مقصود اين بود كه بدخواهان به گمان اين‏كه او مرده است درصدد سوء قصد به جان او برنيايند.

انشعابات زيادي در اين گروه رخداده است كه خود داستان مفصل دارد. اما حسن صباح که يك ايراني شيعه اثني عشري بود اما بر اثر القائات و تبليغات دين گروه به شيعه اسماعيلي گرائيد. با رفتن به مصر كه مركز علمي اسماعيليه به شمار مي‌آمد به آموختن تعاليم اسماعيليه پرداخت كه در سال 472 به دليل طرفداري وي از شيعه نزاري از مصر به مغرب تبعيد مي‌شود. و سرانجام به ايران در اصفهان مي‌رسد. و با حكومت سلجوقيان مخالفت علني مي‌كند و مورد تعقيب آنان واقع مي‌شود. و بالاخره به دژهاي الموت پناه مي‌گيرد. و فعاليت خود را براي تربيت نيروي ورزيده و رزم‌آور شروع مي‌كند.

مشهورترين نام و لقب اين فرقه همان «اسماعيليه» است، كه چون به امامت اسماعيل فرزند امام جعفر صادق عليه‏السلام معتقدند، به اين نام خوانده شده‏اند. گذشته بر اين نام، القاب ديگرى نيز دارند كه برخى از آنها عمومى و برخى خصوصى است؛ آنها عبارتند از:

باطنيه: از ديگر القاب عمومى آنان لقب باطنيه است و بدان جهت به اين نام شهرت يافته‏اند كه براى هر ظاهرى به باطنى قايل‏اند.

سبعيه: لقب ديگر آنان سبعيه است. علت ناميده شدن آنان به اين نام اين است كه به امامان هفت‏گانه قايل‏اند و رهبرى الهى را بر پايه‏ى حجت‏هاى هفت‏گانه تفسير مى‏كنند.

تعليميه: از القاب ديگر اسماعيليه تعليميه است. وجه تسميه‏ى آنان به اين نام اين است كه امام را عالم به باطن امور دانسته و معتقدند هيچ كس حتى پيامبر، جز به واسطه‏ى تعليم امام، بر باطن آگاه نمى‏گردد.

ملحده: بدان جهت به اين لقب خوانده شدند كه گاهى ظواهر شريعت را رها كرده و به باطن بسنده كردند.

اما یکی از القاب این گروه حشیشیون ، حشاشین می باشد.
در اینکه چرا این گروه را به این نام می خوانند دو دیدگاه وجود دارد

الف: زیرا در آن زمان حشیش به معنی دارو و حشاش به معنی دارو فروش و حشاشین جمع عربی حشاش می‌باشد

ب: حشیشیان گروه اند که با مصرف حشیش ،در کمال شجاعت اقدام به عمليات انتحارى  و ترور اشخاص می نمودند.
بررسى و تحقيق تاريخ اسماعيليان كارى بسيار دشوار است. محققان براى پژوهش در باره اين فرقه با مشكلاتى رو به رو هستند كه در بررسى ساير سلسله‏ها و فرقه‏ها وجود ندارد. كمتر فرقه‏اى را مى‏توان يافت كه مانند اسماعيليان دچار ابهام و پيچيدگى شده باشد. تاريخچه زندگانى سران آن‏ها و افكار و عقايدشان بسيار تاريك و مبهم است و اين مشكل با مراجعه به منابع متعصبانه و مغرضانه دشمنان اسماعيليان كه اجبارا به آن‏ها رجوع خواهد شد، برطرف نمى‏شود. ابهام در تاريخ اين گروه دلايل مختلفى دارد;از جمله اين كه منابع تاريخى خود اسماعيليه نوعا از بين رفته و ماخذ عمده اطلاعات، كتاب‏هايى به قلم مخالفان ايشان است. از اين رو، به ناچار بايد به منابع تاريخ‏نويسانى اتكا كرد كه يا كوركورانه دشمن تحولات درونى اسماعيليان بودند، و يا آن را ناديده مى‏گرفتند، لذا بر محقق منصف و بى‏غرض كه تا اندازه‏اى با تاريخ آن عصر، انس دارد، غرض‏ورزى در بسيارى از نسبت‏ها كه به اين فرقه و پيروان آن داده اند، آشكار است، و اغلب آن‏ها به نظر كلى، ساختگى مى‏آيد.

محققان غربى نیز كه شايسته بود با مسئله، منصفانه و محتاطانه برخورد كنند در نخستين وهله، تحت تاثير خيال پردازى‏هاى صليبيان و شخص ماركوپولو و روش مخالفان قرار گرفتند و تاريخ را همانند «داستان پليسى‏» دنبال نموده‏اند و اسماعيليان را نه انسان‏هايى پاى‏بند به اعتقادات محكم حاكم‏شان «شيخ الجبل‏» بلكه انسان‏هاى شيطان‏صفتى به حساب آورد كه پاى‏بند «طريقت‏حشاشين‏» بودند.

روحانى كاتوليك آلمانى بروكاردوس (Brocardus) در سال ۱۳۳۲ (ميلادى) درباره آنها نوشت: «آنها تشنه خون بشر هستند و بيگناهان را در قبال گرفتن پول مى كشتند.»

بى باكى جسورانه «حشاشين» در اروپا  با وجود شيطانى بودن اين فرقه از نظر آنها زبانزد خاص و عام شد. بدين ترتيب در نامه هاى عاشقانه ايتاليايى قرن دوازدهم ميلادى عباراتى مانند اين باب شد: «من اساسين توام و در حالى كه به فرامينت گردن مى نهم اميدوارانه به بهشت چشم دوخته ام.» يا «همچون اساسين ها كه در ثابت قدم در خدم استادشان بوده اند من نيز با وفايى خدشه ناپذير در خدمت عشق بوده ام.»

به نظر می رسد با ساخت و عرضه این بازی به بازار ، جهان غرب علنا شمشیر را از رو بست و استفاده از بازی های رایانه ای را در جهت تخریب مسلمانان را علنی کرد.
بازی که در آن منجی مسلمانان و آن هم شیعیان به این صورت نمایش داده می شود.
 
منبع: mouood.org
نوشته شده توسط سید مهدی در ساعت 8:30 | لینک  |