تبليغاتX
..:: والعصر ::..
دریچه ای نو به مباحث فرهنگی سیاسی اجتماعی ایران

سبقت اهل باطل بر اهل حق

     هنگامی که ببینی ظلم و ستم همه جا فرا گیر شده ، قرآن فرسوده و بدعت ها از روی هوا و هوس در مفاهیم آن آمده ، آئین خدا (در عمل) همانند ظرفی که آن را واژگون سازند بی محتوا شده و اهل باطل بر اهل حق پیشی گرفته اند ... در چنین زمانی مراقب خویش باش و از خدا تقاضای نجات و رهایی از این وضع ناهنجار کن که فرج نزدیک است .

امام صادق علیه السلام (بر گرفته از کتاب مهدی ؛ انقلابی بزرگ ، نوشته ی ناصر مکارم شیرازی)

نوشته شده توسط سید مهدی در ساعت 20:30 | لینک  | 

سلام دوستان گرامي
امروز ايميلي بدستم رسيد كه خيلي  برام غم انگيز  بود .پيش خودم گفتم بهتر است اين ايميل را كامل اينجا بزارم تا شما هم ببينيد  حاميان به اصطلاح حقوق بشر ، چگونه ادعاي حقوق بشر را اجرا مي كنند. حال خود شما قضاوت كنيد


بنام خدا
 



نظامي زن انگليسي كه پس از بازگشت از ماموريت خود در عراق،
 فرزندش را در آغوش مي فشارد.


آهاي سرباز، آهاي مادر!...
گريه كن، تو حق داري گريه كني. شايد ماهها و سالهاست كه فرزندت را نديده اي.
فرزند دلبندت را. كودك معصومي كه تاب دوري مادر نداشته و حتماً از تو بيشتر، برايت دلتنگي مي كرده.
گريه كن سرباز، گريه كن تا سبك شوي...
گريه كن، بخاطر گوهر مادري كه از تو ستانده اند، و در عوض تو را مفتخر! كرده اند به اين لباسها.
اين لباسها كه اصلاً به قامت تو سازگار نيست...
گريه كن كه تاج زن بودن از سرت افتاده...
گريه كن كه هيچ لذتي به پاي مادري نمي رسد و تو را محروم كرده اند، ذائقه ات را خراب كرده اند...


اما
من چند حرف ديگر با تو دارم سرباز...
تو مادري، حق داري بچه ات را دوست داشته باشي... حق داري برايش دلتنگ شوي...


سوالي از تو دارم :
اين كودك را مي شناسي؟



مي بيني پدرش با چشمان بسته، چگونه صورتش را لمس ميكند؟
مي بيني چگونه كفشهايش را درآورده تا در آغوش پدر، گم شود ؟
اين پدر يكي از زندانيان تو و دوستان توست در عراق...
چه ميشد اگر اجازه ميدادي اين پدر، بچه اش را ببيند؟
فكر كردي فقط خودت به فرزندت عشق مي ورزي؟


اين دختر را چطور؟
 
 



حتماً او را ديده اي...
در كوچه پس كوچه هاي بصره... پاي برهنه مي دويد و خنده كودكانه اي بر لب داشت...
الان به نظرت لكه هاي سرخ روي لباسش، نقش گلهاي سرخ است يا رد پائي از خون تازه ؟
يا لكه هاي قرمز روي زمين، گلبرگهاي پرپر شده گلهاي پيراهن اوست؟
صورت ظريف او را با اسلحه اي كه در كنارش به دست گرفته اي چه كار؟
ببين چه گريه اي ميكند؟ چه خوني از صورتش جاري است؟
اين رنگين تر است يا خون فرزندت كه اينچنين در آغوشش كشيده اي؟
حال اين دخترك را خوب ببين. نتيجه كارتو وهمكاران توست و تا ابد با شما خواهد ماند.
اين است آنچه براي اين دختر و مردمش هديه برده اي...


اين پدر را ميشناسي؟




دارد به چه حالي، جسم بي جان دخترش را ميگذارد كنار بقيه جنازه ها.
يادت هست؟ همين چند شب قبل، خانه شان را بمباران كرديد.
تو و همقطارانت.


اين را چطور؟



                   
 


اين اما مال افغانستان است.
شاهكار قديمي تر شما.
اما مگر زخم اين پدر كهنه مي شود؟
اين هم كادوي يكي دوسال قبل توست براي كوكان افغان.........


از اين دست اگر بخواهم برايت بياورم، بسيارست...
سردشت خودمان، شلمچه ، قانا... صبرا و شتيلا... و ....


...............
...............
...............


گريه كن سرباز
گريه كن، اما نه فقط براي دلتنگي فرزندت ...
شايد نپذيري، اما من در گريه هاي تو هيچ عاطفه اي نمي بينم سرباز!
گريه كن براي انسانيتي كه در زير پاي تو و رهبرانت لگد مال شده...
گريه كن براي عاطفه اي كه در وجودت مرده...
گريه كن براي شرف و آزادگي كه از دست داده ايد...


گريه كن سرباز..


 


نوشته شده توسط سید مهدی در ساعت 20:0 | لینک  | 

راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه‌ی راست را به ما نگفتند.

گفتند: تو که بیایی خون به پا می‌کنی، جوی خون به راه می‌اندازی و از کشته پشته می‌سازی و ما را از ظهور تو ترساندند.

همه پیش از آن‌که نگاه مهر گستر و دست‌های عاطفه‌ی تو را توصیف کنند، شمشیر تو را نشانمان دادند.

کسی به ما نگفت که آن ساحل امید که بر پس این دریای خون نشسته است، چگونه ساحلی است؟!

کسی به ما نگفت که وقتی تو بیایی:

پرندگان در آشیانه‌های خود جشن می‌گیرند و ماهیان دریاها شادمان می‌شوند و چشمه‌ساران می‌جوشند و زمینچندین برابر محصول خویش را عرضه می‌کند.

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:

دل‌های بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت می‌کنی و عدالت بر همه جا دامن می‌گسترد و خدا به واسطه‌ی تو دروغ را ریشه‌کن می‌کند و خوی ستمگری و درندگی را محو می‌سازد و طوق ذلت بردگی را از گردن خلایق برمی‌دارد.

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:

ساکنان زمین و آسمان به تو عشق می‌ورزند، آسمانش بارانش را فرو می‌فرستد، زمین، گیاهان خود را می‌رویاند ... و زندگان آرزو می‌کنند که کاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقیقی را می‌دیدند و می‌دیدند که خداوند چگونه برکاتش را بر اهل زمین فرو می‌فرستد.

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:

همه‌ی امت به آغوش تو پناه می‌آورند همانند زنبوران عسل به ملکه‌ی خویش.

به ما نگفته بودند که وقتی تو بیایی:

رفاه و آسایشی می‌آید که نظیر آن پیش از این نیامده است. مال و ثروت آن‌چنان وفور می‌یابد که هر که نزد تو بیاید فوق تصورش، دریافت می‌کند.

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:

اموال را چون سیل جاری می‌کنی و بخشش‌های کلان خویش را هرگز شماره نمی‌کنی.

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی:

هیچ‌کس فقیر نمی‌ماند و مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند می‌گردند و پیدا نمی‌کنند. مال را به هر که عرضه می‌کنند، می‌گوید: بی‌نیازم.

ای محبوب ازلی و ای عشق آسمانی!

ما بی‌آن‌که مختصات آن بهشت موعود را بدانیم و مدینه‌ی فاضله‌ی حضور تو را بشناسیم تو را دوست می‌داشتیم و به تو عشق می‌ورزیدیم.

که عشق تو با سرشت‌ها عجین شده بود و آمدنت طبیعی‌ترین و شیرین‌ترین نیازمان بود (و هست).

ظهور تو بی‌تردید بزرگ‌ترین جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد.

 

کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد

هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد

سید مهدی شجاعی

 

نوشته شده توسط سید مهدی در ساعت 9:30 | لینک  | 

 

دردهای من

جامه نیستند

   تا ز تن درآورم

«چامه و چکامه » نیستند

تا به « رشته سخن» درآورم

نعره نیستند

           تا ز « نای جان» برآورم

 

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی ست

  ***

 دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

                                 درد می کند

 من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

                               درد می کند

 انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

                           زخم خورده است....

قیصر امین پور

نوشته شده توسط سید مهدی در ساعت 0:39 | لینک  | 

 

حسرت هميشگي

        حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
         تا نگاه مي‌كني : 
                                 وقت رفتن است
         باز هم همان حكايت هميشگي !
         پيش از آن كه با خبر شوي !
         لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
         آي ...
         اي دريغ و حسرت هميشگي ! 
         ناگهان
                         چقدرزود 
 
                                    دير مي‌شود !


 

براستي كه خدا گلچين است
چيده شدن گل گلزار شعر و ادب ايران نه بلكه جهان ادب و شعر بر همه ي دوستداران ادبيات تسليت باد .

نوشته شده توسط سید مهدی در ساعت 8:10 | لینک  | 

    

 

مؤمنين به قرآن

     روزي پيام بر عظيم الشأن اسلام حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم كه آيه ي 89 سوره ي انعام را كه مي گويد : اگر اين قوم ( اعراب ) به قرآن كافر شوند ، همانا كساني را خواهيم گمارد كه هرگز كافر نشوند ( و قدر آن را بدانند و به آن مؤمن باشند ) قرأت مي فرمودند ، در پاسخ به اين پرسش كه اين قوم مؤمن چه كساني هستند ؟ فرمود : اين قوم شيعه و از ايرانيان مي باشند .

سفينة البحار ، جلد دوم ، صفحه ي 165

نوشته شده توسط سید مهدی در ساعت 0:13 | لینک  |